رفیق

 

شبیه یاسی بانو !سلام علیک ...

 از یاد نخواهم برد روزی که درقم در  برابرت ایستادم و ادای احترام کردم. آنگاه به رسم زیردستان، حاجتی طلبیدم که رسیدن به آن برایم ناممکن می‌نمود، ولی اندکی از آستانه بوسی‌ات نگذشت که کریمانه پاسخ سلامم را عنایت فرمودی؛

***

خيلي از دخترهاي دنيا شبيه مادرشان مي‌شوند هم ظاهر و هم باطن‌شان، بعضي دخترها تنها صورتشان به مادرشان مي‌رود، بعضي‌ها اخلاقشان شبيه مي‌شود و اما دختر این داستان، همه‌ي حالات و صفاتش مثل مادرش بود و چون مادر ياس بود دختر شبيه ياس شد.

 

***

لحظاتي براي وداع

 شانزده روز می‌شد که در بابلان ساکن بودند و فاطمه آن روز را در وخیمترین حال خود به سر می‌برد. نزدیکی‌های غروب بود که با صدای جرّ و بحث زنی با ام‌حبیب و زینب از خواب برخاست، چشم‌هایش به سختی باز می‌ماند ولی تمام سعی خود را کرد تا ندیمهای را که در کنارش نشسته صدا بزند و از ماجرا با خبر شود، ندیمه خود را به بیرون از اتاق افکند و ام‌حبیب را به سفارش فاطمه صدا زد. ام‌حبیب در حالیکه هنوز هیجان زده و پریشان بود به اتاق قدم نهاد و در پاسخ به چشم‌های جستجوگر بانويش گفت:

ـ بانو جان! یک زن ایرانی است که کودک بیمارش حال وخیمی دارد و همین یک ساعت پیش از هوش رفته، حالا به جای مراجعه به طبیب به اینجا آمده...

 حرف پیرزن تمام نشده بود که صدای مشاجره و کشمکش زینب و آن زن نزدیک شد و زن خودش را با حالی پریشان و درمانده به اتاق استراحت فاطمه افکند. ام‌حبیب شانههای زن را گرفت تا او را از اتاق بیرون ببرد که دست لرزان فاطمه بالا آمد؛ یعنی رهایش کنید تا سخن بگوید.

زن که از سوی فاطمه اجازه حرف زدن پیدا کرده بود با سرعت و بدون مقدمه سلام کرد و نشست.

ـ بانو! من نزد طبیب رفتم، بهترین طبیب شهر؛ او دخترم را معاینه کرد و گفت که از معالجهاش ناتوان است، آنگاه مرا به سوی شما فرستاد. من چه می‌دانم شما که هستید؟! اما او محکم و راسخ می‌گفت برو برای دخترت عمر تازهای بگیر! بعد گریهاش را سر داد؛ یعنی بانو دخترم در شرف مرگ است، وقت ندارم، دستم به دامن کرمتان شما کاری کنید!

فاطمه که در سینه قلب مهربانی داشت به زینب و ام‌حبیب اشاره کرد تا او را بلند کنند، پیرزن با ناراحتی به سمت فاطمه آمد و زیر لب با خودش حرف می‌زد، آنگاه با کمک زینب، فاطمه را بلند کردند و فاطمه در حالیکه به متکای پشت سر تکیه می‌داد به سمت زن اشاره کرد تا نزدیکتر بیاید آنگاه دست‌هایش را برای در آغوش کشیدن کودک دراز کرد.

زن با شادمانی اشک‌هایش را پاک کرد و دخترک را در آغوش فاطمه نهاد.

چند لحظهای فاطمه در سکوت رمز آلودش بر چهره معصومانه دخترک نگاه کرد، آنگاه تسبیح تربتش را از دور مچ دست باز کرده، بوسه زد و نگاهی به چهرهی زینب افکند،

ـ زینب جان! قدری آب برایم بیاور.

زینب بی‌درنگ از جای برخاست و دقیقهای بعد با کاسه آبی به اتاق بازگشت، پشت سرش کمکم دیگر خواهران فاطمه وارد اتاق می‌شدند و به آرامی در گوشهای می‌نشستند.

زن با حیرت و اضطراب همه را می‌نگریست و بعد خیرهخیره فاطمه را می‌پایید.

فاطمه اندکی از خاک تربت را به سختی با انگشتانش از تسبیح تراشید و با انگشت اشارهاش با کمی آب مخلوط کرد و زیر لب اذکاری ‌خواند که دیگران نمی‌شنیدند، آنگاه لب‌های دخترک را از هم گشود و رطوبت دست‌هایش را که حاصل آب و تربت بود روی زبان کودک گذاشت، حالا همه با دقت نگاه می‌کردند تا ببینند چه می‌شود!

دقایقی بعد، چشم‌های کودک به روی صورت پر نور فاطمه باز شد و مادرش از شدت شادی سر بر سجده نهاد. همگان صلوات فرستادند و خدا را شکر کردند که صدای فاطمه دخترک را مخاطب خود قرار داد و همه را به سکوت دعوت کرد،

ـ یادت بماند عزیزم؛ امروز به خاطر تربت جدم حسین علیه‌السلام شفا یافتی و بیماری به کلی از بدنت رخت بر بست، تو نظر کردهی کریمانی! پس به آغوش مادرت برو و دامنت را از هر پلیدی نگاهدار و هیچگاه امروز را از یاد مبر.

آنگاه با اشاره فاطمه، زن به سوی او آمد تا فرزندش را از آغوش فاطمه بردارد ولی وقتی نزدیک فاطمه شد خم شد و دست‌های لرزان او را غرق بوسه کرد، آنگاه به آرامی گفت:

ـ پیش از این جمله که فرمودید در تردید و نگرانی بودم، تنها ناچاری مرا به اینجا کشانید، آخر نمی‌دانستم شما که هستید! ولی حالا دانستم شما از فرزندان مولایم حسين بن علي هستید و هرگز جای شگفتی ندارد که چنین کرامتی را با دو چشم خود از شما دیده باشم.

 

ازکتاب همسفری کربلا.شبیه یاس (نعیمه استیری)

 

پ.ن:تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی /اندوه بزرگیست زمانی که نباشی ...! 

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 13:20 توسط حضرت باران | |

 

-گفتم :یک روزش هم زیاد است ، نفس گیر است.

-به خرجش نرفت .یک لنگه پا ایستاد که اگر تو متخصص در شناختن و شناساندن  "ماضی بعید"هستی . اما  “حال بعید “را من  بیشتر از تو می فهمم .حداقل شش ماه !

در نیمه شش ماهه شدن بودیم که بحران غوغا کرد :

 ترس از شروع دوباره                

 ترس از مواجهه دوباره

اما و اگر ...

مـثل سرکه ای که هر چه ماند تیزتر شد ...

این فاصله ها چه می کند ...!نتیجه ی فرمولاسیون هایی از همان دست است ،ثمره ی همان 6 ماهه است :ندیدن .نگفتن . نخواستن...

 

پ.ن: ادمی تا وقتی کسی را ندارد احساس تنهایی هم نمی کند اما اگر کسی را داشت و بعد دیگر نداشت فاصله و تنهایی و دلتنگی وبی کسی معنا می شود ....

پ.ن:عمریست دور و تنها، تنها به جرم اینکه .....او "سر"سپرده میخواست من، "دل" سپرده بودم...(محمدعلی بهمنی )

 


برچسب‌ها: باهم, بی هم
نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 11:49 توسط حضرت باران | |

 

خاطری از خاطرنامت:

ریحان خوشبو نیست، خود خوشبوییست ، چیزی اگر خوش بوست می گویند ریحان است، نه اینکه به ریحان بگویند خوشبوست ...

فرق دارد ،آدم رفیق باشد یا خود رفاقت باشد.آدم یار باشد یا معنای یاری باشد ...فرقش پلی ست از معنا و حقیقت تا صورت و واقعیت ...

 روح سبکی داری ، هستی . "بودن ها" و گاها  باهم بودن ها را باید پاس بداریم .عاطفه ها و شورها و شیرینی هایی که  هست و فقط در" بودن ها" گل می دهد!

سفر رفیق ساز است  رفیق هم همان" رفق" و" مدارا"ست ...  جاده ی رفاقت یک طرفه است و وقتی رابطه می شود تازه در دام دوطرفه شدن می افتدو مهم تر از ان دو طرفه ها همان جاده ی یک طرفه است که از تو شروع شد و به تو ختم شد ...

اگر تو نور شدی به ناچار ضد هر تاریکی خواهی شد اگر تو عشق شدی ناچارا هرکه در تو نگاه کند مبتلا خواهد شد.

 

پ.ن: با کمی تاخیر از شهریور پارسال تا شهریور امسال :در فیلم "پس از باران " نوکر و چاکران ارباب در جواب اوامرش اینطور جواب می دادند ...: بالای چشم اقاجان !باخودم فکر کردم "سرعین"  هم شاید یعنی روی چشم!...

 

 

 


برچسب‌ها: رفیق نامه
نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 11:34 توسط حضرت باران | |

 

  حتی انکس که خود تمام عیب است و نقص و انحراف ، او نیز می تواند بسیاری از عیوب دیگران را بنمایدو بر شمارد و چندان هم خلاف نگفته باشد .

  عیب گرفتن ، بی شک اسان است ؛ عیب را انگونه و به ان زبان گفتن که منجر به اصلاح صاحب عیب  شود ، این کاری ست دشوار و عظیم ، خیرخواهانه و درد شناسانه ...

   زندگی زر اندیشانه ی امروز ، مجال یکسره خوب بودن ، کامل عیار بودن ، حتی در ذهن هم انحراف و اندیشه ی باطلی نداشتن را از انسان گرفته است .اینک می توانیم تنها در راه ساختن کم عیب ها قدم بر داریم نه خوبان مطلق معصوم .

   تو عیبم را سنگ نمی کنی تا به خشونت و بیرحمی ان را به سوی این سر پر درد پرتاب کنی و دردی تازه بر جملگی دردهایم بیفزایی

    توعیبم را  یک لقمه ی سوزان گلوگیرنمیکنی که راه نفسم را ببندد و اشک به چشمانم بیاورد و خوف موت را در من بیدار کند.

تومهم این است که  به قصد انداختن و بر انداختن نمی زنی به قصد ساختن تجدید خاطره می کنی .

   ما “انسانیم “نه انکه عقرب کاشانیم .ما افعی نیستیم –با کیسه هایی از زهر ناب خالص – که اگر باشیم هم باید ان کیسه ها را پیش از روز بزرگ ترک تنهایی ، چون دندان های پوسیده و از ریشه به فساد آلوده و یکپارچه درد ، به دور اندازیم .

   عزیز من!

ما برای تکمیل هم امده اییم ، نه برای تعذیب و تعزیز هم . این عین حقیقت است و حقیقتی تردید نا پذیر ...

                                                                                                      _نادر ابراهیمی _

 

 


برچسب‌ها: ما یک نفر
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 13:37 توسط حضرت باران | |

 

 

****یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه ****

بشربا یک بار بزرگ رنج ، به سمت او راه افتاده تا به لقایش برسد ...

(قران کریم )

 

پ.ن:واقعیت زندگی جز این نیست همه اش امید و رویا نیست که دنیا چهار فصل است و قطعا رویاهای ما را در هم میشکند ..."عین . صاد"

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 22:11 توسط حضرت باران | |

 

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 1:42 توسط حضرت باران | |

 

دلگیرم

از این دنیا

 که

"تمام "نمی شود ...

 

پ.ن:بارها صداش زدم، خواستمش ، بهش از دور و نزدیک نگاه کردم ، دل توودلم نبوده که دست بزارم توودستش و برم .اما نمی دونم چرا دوروبر من، نمیچرخه !؟احوالمو نمی پرسه قربون صدقم نمیره ...یه وقتایی ازش می ترسم  ، فک میکنم دورویه ِ،یک روش اسایشه و یک روش معلوم نیست چیه ...باخودم فکرمیکنم مرگ از من فرارمیکند .

پ.ن: خدای من ! تو خیلی مهربونتر از اینی هستی که منو بسپری دست اغیار تامجازاتم کنن خودت بزن اما به غریبه نسپر !

 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 21:20 توسط حضرت باران | |

 

اگه اون شب توو اون مهمونی رهات کردمو برگشتم خونه ،اگه سرت داد زدم ،اگه وقت و بی وقت مزاحمت شدم ،اگه شب امتحانت مراعات حالت رو نکردمو اومدم خونتون و بست نشستم دم  درب اتاق مطالعت ُ،اگه کشوندمت به مشاوره ، اگه قهرهام بیموقع بود، اگه ازسالن اومدی بیرون وقتیکه باید روی سن اجرا میبودی ،اگه باتمام کتابام منو از اتاقت انداختی بیرون، اگه شمارمو توو لیست رد تماست گذاشتی ،اگه راهت رو عوض کردی که نبینی منو ،اگه گوشات روگرفتی که صدامونشنوی ،اگه پیش عقلا من واین رابطه رومتهم کردی ،اگه بدیهامو روو کردی ،اگه اشتباهاتم روجواب دادی ،اگه اشتباه کردم ،اگه اشتباه کردی  یک چیز مهم بود  "ساده ازکنارمسایل  نگذشتم "... درسته اشتباه کردم اما فرار نکردم...سخت می گذشت باهم بودنِ دونفر که درکلیاتی با هم به تضاد رسیدن ،اما اگه هزاردلیل دیگه هم جلوم میگذاشتن من کوتاه بیا نبودم ...من همچنان میگفتم هستم...

 

پ.ن:می دانی درد من چیست ؟نه؟بهت می گویم: درد من این است که تو هم درد من را نفهمیدی!

 پ.ن: دلم می خواهد یکبارهم که شده جای من و تو عوض شود تا باورت بشه همیشه اصرار کردن نشانه ی بیماری روانی نیست !!!

 پ.ن:برداشت ازاد است برای انهایی که به راحتی می گذرند برای انهای که به خودشان زحمت نمی دهند  ...!

 

 


برچسب‌ها: عاشقانه ها
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 2:16 توسط حضرت باران | |


آقای مجری: واسه چی در ُ باز گذاشتی؟

فامیل دور: واسه بهار.

از در بسته دزد رد می‌شه ولی از در باز رد نمی‌شه.

وقتی یه در ُ باز بذاری که دزد نمیاد توش. فکر می‌کنه یکی هست که در ُباز گذاشتی دیگه. ولی وقتی در بسته باشه، فکر می‌کنه کسی نیست ُ یه عالمهچیز خوب اون‌تو هست ُ می‌ره سراغ‌شون دیگه.

در باز ُ کسی نمی‌زنه.ولی در بسته رو همه می‌زنند. خود شما به خاطر این‌که بدونی توی این پستهدربسته چیه، می‌شکنیدش. شکسته می‌شه اون در.

دل آدم هم مثل همین پسته می‌مونه.یه سری از دل‌ها درشون بازه. می‌فهمی تو دلش چیه. ولی یه سری از دل‌هاهست که درش بسته ‌اس. این‌قدر بسته نگهش می‌دارند که بالاخره یه روزمجبور می‌شند بشکنند و همه‌چی خراب می‌شه.

آقای مجری: در دل آدم چه‌جوری باز می‌شه؟

فامیل دور: در دل آدم با درد دله که باز می‌شه.



پ.ن: از حاشیه پرهیز کنید و موفق باشید .
پ.ن: بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب، بلکه در دل گُل کند لبخندهای ما(ادامه مطلب )




برچسب‌ها: بهار
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 17:39 توسط حضرت باران | |

 "عاشق کسی بودن " تنها  یک احساس شدید نیست .در عشق زن و مرد یک چیز نادیده گرفته می شود و ان اراده است.عشق تنها یک احساس نیست ؛بلکه یک "تصمیم" است  و یک "قضاوت" است  و یک "قول ".

اگر عشق فقط یک احساس می بود دیگر پایداری در این قول که همدیگر را تا ابد دوست خواهیم داشت معنا پیدا نمی کرد . احساس می اید و ممکن است خود به خود زایل شود .  وقتی عمل من با داوری و تصمیم همراه نباشد  چگونه می توانم در مورد پایداری ان داوری کنم ؟!

"عشق باید یک عمل ارادی و یک تصمیم برای وقف زندگی خودم برای دیگری باشد"


پ.ن: عاشقی فصل قشنگیست ...





برچسب‌ها: همسری
نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 22:4 توسط حضرت باران | |

طراحی قالب : قالبفا






Menu
.............................................
Design
.............................................
Other link
.............................................


Others
.............................................