رفیق

 

  حتی انکس که خود تمام عیب است و نقص و انحراف ، او نیز می تواند بسیاری از عیوب دیگران را بنمایدو بر شمارد و چندان هم خلاف نگفته باشد .

  عیب گرفتن ، بی شک اسان است ؛ عیب را انگونه و به ان زبان گفتن که منجر به اصلاح صاحب عیب  شود ، این کاری ست دشوار و عظیم ، خیرخواهانه و درد شناسانه ...

   زندگی زر اندیشانه ی امروز ، مجال یکسره خوب بودن ، کامل عیار بودن ، حتی در ذهن هم انحراف و اندیشه ی باطلی نداشتن را از انسان گرفته است .اینک می توانیم تنها در راه ساختن کم عیب ها قدم بر داریم نه خوبان مطلق معصوم .

   تو عیبم را سنگ نمی کنی تا به خشونت و بیرحمی ان را به سوی این سر پر درد پرتاب کنی و دردی تازه بر جملگی دردهایم بیفزایی

    توعیبم را  یک لقمه ی سوزان گلوگیرنمیکنی که راه نفسم را ببندد و اشک به چشمانم بیاورد و خوف موت را در من بیدار کند.

تومهم این است که  به قصد انداختن و بر انداختن نمی زنی به قصد ساختن تجدید خاطره می کنی .

   ما “انسانیم “نه انکه عقرب کاشانیم .ما افعی نیستیم –با کیسه هایی از زهر ناب خالص – که اگر باشیم هم باید ان کیسه ها را پیش از روز بزرگ ترک تنهایی ، چون دندان های پوسیده و از ریشه به فساد آلوده و یکپارچه درد ، به دور اندازیم .

   عزیز من!

ما برای تکمیل هم امده اییم ، نه برای تعذیب و تعزیز هم . این عین حقیقت است و حقیقتی تردید نا پذیر ...

                                                                                                      _نادر ابراهیمی _

 

 


برچسب‌ها: ما یک نفر
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 13:37 توسط حضرت باران | |

 

 

****یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه ****

بشربا یکبار بزرگ رنج ، به سمت او راه افتاده تا به لقایش برسد ...

(قران کریم )

 

پ.ن:واقعیت زندگی جز این نیست همه اش امید و رویا نیست که دنیا چهار فصل است و قطعا رویاهای ما را در هم میشکند ..."عین . صاد"

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 22:11 توسط حضرت باران | |

 

دلگیرم

از این دنیا

 که

"تمام "نمی شود ...

 

پ.ن:بارها صداش زدم، خواستمش ، بهش از دور و نزدیک نگاه کردم ، دل توودلم نبوده که دست بزارم توودستش و برم .اما نمی دونم چرا دوروبر من، نمیچرخه !؟احوالمو نمی پرسه قربون صدقم نمیره ...یه وقتایی ازش می ترسم  ، فک میکنم دورویه ِ،یک روش اسایشه و یک روش معلوم نیست چیه ...باخودم فکرمیکنم مرگ از من فرارمیکند .

پ.ن: خدای من ! تو خیلی مهربونتر از اینی هستی که منو بسپری دست اغیار تامجازاتم کنن خودت بزن اما به غریبه نسپر !

 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 21:20 توسط حضرت باران | |

 

اگه اون شب توو اون مهمونی رهات کردمو برگشتم خونه ،اگه سرت داد زدم ،اگه وقت و بی وقت مزاحمت شدم ،اگه شب امتحانت مراعات حالت رو نکردمو اومدم خونتون و بست نشستم دم  درب اتاق مطالعت ُ،اگه کشوندمت به مشاوره ، اگه قهرهام بیموقع بود، اگه ازسالن اومدی بیرون وقتیکه باید روی سن اجرا میبودی ،اگه باتمام کتابام منو از اتاقت انداختی بیرون، اگه شمارمو توو لیست رد تماست گذاشتی ،اگه راهت رو عوض کردی که نبینی منو ،اگه گوشات روگرفتی که صدامونشنوی ،اگه پیش عقلا من واین رابطه رومتهم کردی ،اگه بدیهامو روو کردی ،اگه اشتباهاتم روجواب دادی ،اگه اشتباه کردم ،اگه اشتباه کردی  یک چیز مهم بود  "ساده ازکنارمسایل  نگذشتم "... درسته اشتباه کردم اما فرار نکردم...سخت می گذشت باهم بودنِ دونفر که درکلیاتی با هم به تضاد رسیدن ،اما اگه هزاردلیل دیگه هم جلوم میگذاشتن من کوتاه بیا نبودم ...من همچنان میگفتم هستم...

 

پ.ن:می دانی درد من چیست ؟نه؟بهت می گویم: درد من این است که تو هم درد من را نفهمیدی!

 پ.ن: دلم می خواهد یکبارهم که شده جای من و تو عوض شود تا باورت بشه همیشه اصرار کردن نشانه ی بیماری روانی نیست !!!

 پ.ن:برداشت ازاد است برای انهایی که به راحتی می گذرند برای انهای که به خودشان زحمت نمی دهند  ...!

 

 


برچسب‌ها: عاشقانه ها
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 2:16 توسط حضرت باران | |


آقای مجری: واسه چی در ُ باز گذاشتی؟

فامیل دور: واسه بهار.

از در بسته دزد رد می‌شه ولی از در باز رد نمی‌شه.

وقتی یه در ُ باز بذاری که دزد نمیاد توش. فکر می‌کنه یکی هست که در ُباز گذاشتی دیگه. ولی وقتی در بسته باشه، فکر می‌کنه کسی نیست ُ یه عالمهچیز خوب اون‌تو هست ُ می‌ره سراغ‌شون دیگه.

در باز ُ کسی نمی‌زنه.ولی در بسته رو همه می‌زنند. خود شما به خاطر این‌که بدونی توی این پستهدربسته چیه، می‌شکنیدش. شکسته می‌شه اون در.

دل آدم هم مثل همین پسته می‌مونه.یه سری از دل‌ها درشون بازه. می‌فهمی تو دلش چیه. ولی یه سری از دل‌هاهست که درش بسته ‌اس. این‌قدر بسته نگهش می‌دارند که بالاخره یه روزمجبور می‌شند بشکنند و همه‌چی خراب می‌شه.

آقای مجری: در دل آدم چه‌جوری باز می‌شه؟

فامیل دور: در دل آدم با درد دله که باز می‌شه.



پ.ن: از حاشیه پرهیز کنید و موفق باشید .
پ.ن: بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب، بلکه در دل گُل کند لبخندهای ما(ادامه مطلب )




برچسب‌ها: بهار
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 17:39 توسط حضرت باران | |

 "عاشق کسی بودن " تنها  یک احساس شدید نیست .در عشق زن و مرد یک چیز نادیده گرفته می شود و ان اراده است.عشق تنها یک احساس نیست ؛بلکه یک "تصمیم" است  و یک "قضاوت" است  و یک "قول ".

اگر عشق فقط یک احساس می بود دیگر پایداری در این قول که همدیگر را تا ابد دوست خواهیم داشت معنا پیدا نمی کرد . احساس می اید و ممکن است خود به خود زایل شود .  وقتی عمل من با داوری و تصمیم همراه نباشد  چگونه می توانم در مورد پایداری ان داوری کنم ؟!

"عشق باید یک عمل ارادی و یک تصمیم برای وقف زندگی خودم برای دیگری باشد"


پ.ن: عاشقی فصل قشنگیست ...





برچسب‌ها: همسری
نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 22:4 توسط حضرت باران | |

 

بقچه را باز می کنم .لباس های سفید احرام را ،بیرون می اورم ..بوی عطر عربی می دهد و بوی گِل ...یادم می اید که در مکه ، بعد از طواف وداع با اب زمزم،خیساندمشان و روی شوفاژهتل پهنشان کردم تا خشک شوند ...

 

شب است ؛اخرین بارییست  که به زیارت می روییم و اخرین شبیست که در کربلا هستیم  .قرار گذاشته ام زیارت اخر ، لباس های احرامم را بپوشم و شال سبز عربی  که از ابتدای سفر زیبنده ی دوش همسربود را ، امشب خودم به دوش بکشم .روی چادر سفید احرام چادر مشکی ام را سر می کنم .به سمت حرم حرکت می کنیم احساس سبکی عجیبی دارم .انگار می خواهم پر باز کنم و تا حرم پر بکشم ،توی هر ایست و بازرسی جلوی چادرم را که باز می کنم خادم الحرم با تعجب نگاهم می کند ...

 

طبق معمول از "باب القبله" وارد حرم می شویم ،ورودی بقعه ،کنار درگاهی ایستاده ام  وزل زده ام به نور قرمز داخل ضریح ، در دلم می گذرد:" هنوز جنگ ادامه دارد !"چادر سیاهم را از سر در می اورم .جمعیتی وارد بقعه می شوند بلند و پرسوز فریاد می زنند :"لبیک یا حسین((ع))..."سیل جمعیت مرا با خود می برد ،دست راستم را بالا می گیرم فریاد می زنم:" لبیک یا حسین((ع))"چیزی نمانده است به ضریح برسم  که ناگاه حس می کنم کسی از پشت دستش را بر روی شانه ام گذاشته است لحظه ای به عقب برمی گردم ؛ دخترکیست نوجوان، که حلقه ای به بینی اش اویخته ؛و شال زرد رنگ بلندی برسردارد،صدایم می زند :سیدی سادات سادات ...و ادامه حرفش لای بغض شکسته اش می ماند ... برمی گردم به سمتش اغوشم را برایش می گشایم ؛شال سبزم را با دو دست محکم می گیرد می بوسد :شالم را دستم را صورتم را  لباسم را ....با هر بوسه اش غرق اشک می شوم.بی اختیار و بی دلیل در اغوش نوجوانی هندی بلند بلند گریه می کنم حس عجیبی بود انگار که سالیان سال است   می شناسمش؛ انگار ما انقدر باهم زندگی کرده ایم ،که او در بسیارچیزهایش با من اشتراک دارد و تنها و تنها اوست که در این لحظه مرا می فهمد ...!

دخترک حال و هوایم را که می بیند از جمعیت بیرونم می کشد، گوشه ای جا باز می کند و می نشاندم ، ارام ارام دستم را نوازش میکند اشک می ریزد و شکسته شکسته و لرزان تکرار می کند :"حبیبی یا حسین ((ع))...حبیبی یا حسین((ع)) ...حبیبی یا حسین ((ع.....(


 پ.ن: عنوان از کتاب " سفر به قبله " اقای بهبودی  گرفته شده است ، پیشنهاد می کنم از دست ندید . 

 


برچسب‌ها: کربلانوشت
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 19:57 توسط حضرت باران | |

 

 




مثل قالی نیمه تمام

به دارم  کشیده ای 

یا ببافم 

یا بشکافم 

اول و آخر که به پای تو می افتم ....یا حسین (ع)!





برچسب‌ها: کربلا یت حسین, اربعین
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1392ساعت 10:46 توسط حضرت باران | |

 

از قدیما می گفتن: "این شتریه که در خونه ی همه می خوابه" اما بعدادیده شدکه در خونه ی بعضی ها هم نخوابیده ... و دوباره قدیمی ها گفتن : همون بعضی ها، به محض دیدن شتر دم خونشون چنان اردنگی بهش زدن که خوابیدن در اون مکان رو واسه همیشه از یاد ببره ...بعله! به هرحال از اونجایی که شترها دم خونه ی ما اوقات فراغتشون رو می گذروندند ،بلاخره یکی شون دم خونمون خوابید وما هم تو یکی از همین روزهای سرد پاییزی که افتاب بی رمق بود و ابرا  تو اسمون حسابی جا خوش کرده بودند و درختا هم سرجاشون بودند و مثل همه ی روزهای معمولی دنیا بود به قول بی بی جان گلم "دم  به تله دادیم" و وارد قسمت دوم و سیانس پر هیجان زندگی شدیم  ....


 

صبح زود ساعت ۷ صبح با حاج اقا طباطبایی که اقامه نماز صبح یکی از صحن های حرم مطهر رضوی همیشه با ایشونه قراره عقد گذاشتیم ..قبل از عقد همینطور که از پارکینگ به سمت صحن در حال حرکت بودیم تو گوشش اهسته گفتم :من یک دعای مشترک دارم که لحظه ی عقد باهم از خدا بخوایمش .مکث کرد و گفت :چی؟ گفتم : "....."حرفم که تموم شد شروع کرد به زدن حرفهایی که دیگه من نشنیدم ... 

روزی که بالا سر حضرت عقدم رو خوندند ،خیلی عادی گذشت ...فقط لبخند بودم و لبخند ....اما شبش که دوباره تو اتاقم تنها شدم واقعا حس هایی داشتم که برا اولین بار بود که سراغم می اومدند ...بغض نازک و سبکی اومد سراغم و اروم تو خلوت دخترانم ترکید ... همین روزاست که از خونه ی پدری برم .. و انگار خیلی هم دور نیست که از این دنیا باید برم ...!حس دلبریدگی از این دنیا .. حس نزدیک شدن به قبر .. حسی که شاید تو تموم کتابایی که خونده بودمشون تا حالا بهش می گفتن: "مرگ آگاهی "

مدت ها بود دنبال چیزی بودم ...دنبال یک چیزی مثل یک کاسه اب خنک ،که یکی یک هو  از پشت روی سرت خالی کنه ...یامثل یک تیکه یخ ،که یکی بندازه تو یقتو غافلگیرت کنه  ...مثل افتابای داغ روی اسفالت که مجبورت کنه هی این پا و اون پا کنی تا پات نسوزه ...اما هیچ جا پیداش نکرده بودم تا اینکه اون شب ....

سفید پوش شدم در حالی که همه سیا پوش بودن ....

رسمه که عروس خانوم برای بار اول که می خواد تشریف ببره خونه ی پدری اقا داماد ، همراه خانوادش دعوتش می کنند و  و اسه اقا داماد هم همینطوره یعنی  ایشون برا بار اول حضور توو خونه ی پدری همسرش، دعوت می شه ...و بعد از  اون ،مهمونیا شروع میشه برادرا ،خواهرا ،خاله ها ،دایی و عمو و عمه، یکی یکی به نوبت ،عروس وداماد رو به خونه هاشون دعوت می کنند ... به این مراسم می گن "پا گشا"!قرار بود ،منو هم "پا گشا" کنند که به قول یکی از دوستان، اهل بیت حسابی واسم پارتی بازی کردند و تو دومین روز عقدم ، قسمت شد رفتیم حرم حضرت معصومه ....بعد از اونم سه هفته ای نگذشت که من و همسرم عازم کربلا شدیم ... قبل از اینکه حتی خانواده ها فرصت کنن مراسم پاگشایی واسمون بگیرند ، انگاری جدم پیش قدم شدو سر داستان روبه نام خودش باز کرد ...

تو کربلا یکی از دوستان من (خانم استیری)که جایگاه استادی هم دارن واسه جمع رفقا ،روو کردند به همسرم که واسه ازدواجمون به ایشون تبریک بگن اولش یک خوش باشید و ارزوی خوشبختی بود اما بعدش گفت :و تبریک دوم رو خدمتتون عرض می کنم که داماد حضرت زهرا(ص) شدید الان دیگه از محارم خانوم هستید ....

تو بین الحرمین قدم می زدیم که همسرم یک هو و بی مقدمه رو کرد به منو گفت :فاطمه (با لهجه آزانس شیشه ای ) به قول خانم استیری انگاری من با یک خاندان وصلت کردم ....!!!


 

تو فرودگاه وقت برگشتن یک بنده خدایی گفت : حالا این فلسفه ی کربلا رفتن شما چی بود اونم این موقع ؟! منم حاضر جواب پریدم وسط و گفتم : زیارت ،نه همته نه طلبه ، بلکه دعوته ! اون طرفم در جوابم، مکثی کرد و گفت : عجب ! پس شما هیچ دعوتی رو بی جواب نمی ذارین مراقب باشیم که یک وقت تعارف شابدالعظیمی به شما نزنیم شما خانواده ،خطرناکید ....خلاصه ما که هرچی لطف و عناینت اهل البیت بود به خودمون گرفتیم و هیچ دعوتی رو بی پاسخ نذاشتیم ...


قبل ازسفر به رسم ادب ، همسرم به داداشای بنده زنگ زده بودند واسه خداحافظی ... یکی از داداشا که قفل دهانش زودتر می شکنه گفته بود : همون روزی که چمدونت رو واسه قم بستی من تو دلم با خودم گفتم ای داماد ! حالا حالا ها با این ابجی ما این چمدون تو ،بازشدنی نیست ....خودتون رو واسه خداحافظی های بعدی هم اماده کنید که این قصه سر دراز دارد  ...

حالا که دارم واسه راهیان نور پیگیری می کنم  که اگر بازم دعوت شدیم بی جواب نذاریم و بریم ...همسرم بهم می گه  : مثل اینکه داداشتون غیب بینه ها.....!!!


 


 

پ.ن :این نوشته ها ادامه خواهدداشت ....در قسمت بعدی انشاالله اگر عمری باقی بود سخنرانی های بنده رو راجع ب ازدواج و اینکه ازدواج با ادم چیکار میکنه خواهید خوند ... البته فک نکنم بیش تر از دو سه تا پست حرفی واسه گفتن داشته باشم یا داشته باشیم ... بعدش برمی گردم به همان رفیق بازی های سابق ....یاعلی 

 

 


برچسب‌ها: ازدواج نوشت, کربلا نوشت, اقای همسر
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1392ساعت 23:38 توسط حضرت باران | |



 

 

 

نون و قلم نبی است و ما یسطرون حسین

طاق فلک علی است به عالم ستون حسین

خلقت تمام حضرت زهراست خون حسین

هستی تمام ظاهر و مافی البطون حسین

با یک قیامت است هم الغالبون حسین

در این قیام نقطه پرگار زینب است

**

 

 

پشتش شکست بس که بر او آسمان گریست

حتی به حال و روز دلش کاروان گریست

از خنده‌های حرمله و ساربان گریست

بر گیسوان شعله ور کودکان گریست

از ضربه‌های دم به دم خیزران گریست

بر خیل اشک قافله سالار زینب است

 

 


بین الحرمین ساعت ۴ صبح
 
 
 
 


برچسب‌ها: کربلا
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 9:52 توسط حضرت باران | |

طراحی قالب : قالبفا






Menu
.............................................
Design
.............................................
Other link
.............................................


Others
.............................................