X
تبلیغات
رفیق

رفیق


آقای مجری: واسه چی در ُ باز گذاشتی؟

فامیل دور: واسه بهار.

از در بسته دزد رد می‌شه ولی از در باز رد نمی‌شه.

وقتی یه در ُ باز بذاری که دزد نمیاد توش. فکر می‌کنه یکی هست که در ُباز گذاشتی دیگه. ولی وقتی در بسته باشه، فکر می‌کنه کسی نیست ُ یه عالمهچیز خوب اون‌تو هست ُ می‌ره سراغ‌شون دیگه.

در باز ُ کسی نمی‌زنه.ولی در بسته رو همه می‌زنند. خود شما به خاطر این‌که بدونی توی این پستهدربسته چیه، می‌شکنیدش. شکسته می‌شه اون در.

دل آدم هم مثل همین پسته می‌مونه.یه سری از دل‌ها درشون بازه. می‌فهمی تو دلش چیه. ولی یه سری از دل‌هاهست که درش بسته ‌اس. این‌قدر بسته نگهش می‌دارند که بالاخره یه روزمجبور می‌شند بشکنند و همه‌چی خراب می‌شه.

آقای مجری: در دل آدم چه‌جوری باز می‌شه؟

فامیل دور: در دل آدم با درد دله که باز می‌شه.



پ.ن: از حاشیه پرهیز کنید و موفق باشید .
پ.ن: بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب، بلکه در دل گُل کند لبخندهای ما(ادامه مطلب )




برچسب‌ها: بهار
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 17:39 توسط حضرت باران | |

 "عاشق کسی بودن " تنها  یک احساس شدید نیست .در عشق زن و مرد یک چیز نادیده گرفته می شود و ان اراده است.عشق تنها یک احساس نیست ؛بلکه یک "تصمیم" است  و یک "قضاوت" است  و یک "قول ".

اگر عشق فقط یک احساس می بود دیگر پایداری در این قول که همدیگر را تا ابد دوست خواهیم داشت معنا پیدا نمی کرد . احساس می اید و ممکن است خود به خود زایل شود .  وقتی عمل من با داوری و تصمیم همراه نباشد  چگونه می توانم در مورد پایداری ان داوری کنم ؟!

"عشق باید یک عمل ارادی و یک تصمیم برای وقف زندگی خودم برای دیگری باشد"


پ.ن: عاشقی فصل قشنگیست ...





برچسب‌ها: همسری
نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 22:4 توسط حضرت باران | |

 

بقچه را باز می کنم .لباس های سفید احرام را ،بیرون می اورم ..بوی عطر عربی می دهد و بوی گِل ...یادم می اید که در مکه ، بعد از طواف وداع با اب زمزم،خیساندمشان و روی شوفاژهتل پهنشان کردم تا خشک شوند ...

 

شب است ؛اخرین بارییست  که به زیارت می روییم و اخرین شبیست که در کربلا هستیم  .قرار گذاشته ام زیارت اخر ، لباس های احرامم را بپوشم و شال سبز عربی  که از ابتدای سفر زیبنده ی دوش همسربود را ، امشب خودم به دوش بکشم .روی چادر سفید احرام چادر مشکی ام را سر می کنم .به سمت حرم حرکت می کنیم احساس سبکی عجیبی دارم .انگار می خواهم پر باز کنم و تا حرم پر بکشم ،توی هر ایست و بازرسی جلوی چادرم را که باز می کنم خادم الحرم با تعجب نگاهم می کند ...

 

طبق معمول از "باب القبله" وارد حرم می شویم ،ورودی بقعه ،کنار درگاهی ایستاده ام  وزل زده ام به نور قرمز داخل ضریح ، در دلم می گذرد:" هنوز جنگ ادامه دارد !"چادر سیاهم را از سر در می اورم .جمعیتی وارد بقعه می شوند بلند و پرسوز فریاد می زنند :"لبیک یا حسین((ع))..."سیل جمعیت مرا با خود می برد ،دست راستم را بالا می گیرم فریاد می زنم:" لبیک یا حسین((ع))"چیزی نمانده است به ضریح برسم  که ناگاه حس می کنم کسی از پشت دستش را بر روی شانه ام گذاشته است لحظه ای به عقب برمی گردم ؛ دخترکیست نوجوان، که حلقه ای به بینی اش اویخته ؛و شال زرد رنگ بلندی برسردارد،صدایم می زند :سیدی سادات سادات ...و ادامه حرفش لای بغض شکسته اش می ماند ... برمی گردم به سمتش اغوشم را برایش می گشایم ؛شال سبزم را با دو دست محکم می گیرد می بوسد :شالم را دستم را صورتم را  لباسم را ....با هر بوسه اش غرق اشک می شوم.بی اختیار و بی دلیل در اغوش نوجوانی هندی بلند بلند گریه می کنم حس عجیبی بود انگار که سالیان سال است   می شناسمش؛ انگار ما انقدر باهم زندگی کرده ایم ،که او در بسیارچیزهایش با من اشتراک دارد و تنها و تنها اوست که در این لحظه مرا می فهمد ...!

دخترک حال و هوایم را که می بیند از جمعیت بیرونم می کشد، گوشه ای جا باز می کند و می نشاندم ، ارام ارام دستم را نوازش میکند اشک می ریزد و شکسته شکسته و لرزان تکرار می کند :"حبیبی یا حسین ((ع))...حبیبی یا حسین((ع)) ...حبیبی یا حسین ((ع.....(


 پ.ن: عنوان از کتاب " سفر به قبله " اقای بهبودی  گرفته شده است ، پیشنهاد می کنم از دست ندید . 

 


برچسب‌ها: کربلانوشت
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 19:57 توسط حضرت باران | |

 

 




مثل قالی نیمه تمام

به دارم  کشیده ای 

یا ببافم 

یا بشکافم 

اول و آخر که به پای تو می افتم ....یا حسین (ع)!





برچسب‌ها: کربلا یت حسین, اربعین
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1392ساعت 10:46 توسط حضرت باران | |

 

از قدیما می گفتن: "این شتریه که در خونه ی همه می خوابه" اما بعدادیده شدکه در خونه ی بعضی ها هم نخوابیده ... و دوباره قدیمی ها گفتن : همون بعضی ها، به محض دیدن شتر دم خونشون چنان اردنگی بهش زدن که خوابیدن در اون مکان رو واسه همیشه از یاد ببره ...بعله! به هرحال از اونجایی که شترها دم خونه ی ما اوقات فراغتشون رو می گذروندند ،بلاخره یکی شون دم خونمون خوابید وما هم تو یکی از همین روزهای سرد پاییزی که افتاب بی رمق بود و ابرا  تو اسمون حسابی جا خوش کرده بودند و درختا هم سرجاشون بودند و مثل همه ی روزهای معمولی دنیا بود به قول بی بی جان گلم "دم  به تله دادیم" و وارد قسمت دوم و سیانس پر هیجان زندگی شدیم  ....


 

صبح زود ساعت ۷ صبح با حاج اقا طباطبایی که اقامه نماز صبح یکی از صحن های حرم مطهر رضوی همیشه با ایشونه قراره عقد گذاشتیم ..قبل از عقد همینطور که از پارکینگ به سمت صحن در حال حرکت بودیم تو گوشش اهسته گفتم :من یک دعای مشترک دارم که لحظه ی عقد باهم از خدا بخوایمش .مکث کرد و گفت :چی؟ گفتم : "....."حرفم که تموم شد شروع کرد به زدن حرفهایی که دیگه من نشنیدم ... 

روزی که بالا سر حضرت عقدم رو خوندند ،خیلی عادی گذشت ...فقط لبخند بودم و لبخند ....اما شبش که دوباره تو اتاقم تنها شدم واقعا حس هایی داشتم که برا اولین بار بود که سراغم می اومدند ...بغض نازک و سبکی اومد سراغم و اروم تو خلوت دخترانم ترکید ... همین روزاست که از خونه ی پدری برم .. و انگار خیلی هم دور نیست که از این دنیا باید برم ...!حس دلبریدگی از این دنیا .. حس نزدیک شدن به قبر .. حسی که شاید تو تموم کتابایی که خونده بودمشون تا حالا بهش می گفتن: "مرگ آگاهی "

مدت ها بود دنبال چیزی بودم ...دنبال یک چیزی مثل یک کاسه اب خنک ،که یکی یک هو  از پشت روی سرت خالی کنه ...یامثل یک تیکه یخ ،که یکی بندازه تو یقتو غافلگیرت کنه  ...مثل افتابای داغ روی اسفالت که مجبورت کنه هی این پا و اون پا کنی تا پات نسوزه ...اما هیچ جا پیداش نکرده بودم تا اینکه اون شب ....

سفید پوش شدم در حالی که همه سیا پوش بودن ....

رسمه که عروس خانوم برای بار اول که می خواد تشریف ببره خونه ی پدری اقا داماد ، همراه خانوادش دعوتش می کنند و  و اسه اقا داماد هم همینطوره یعنی  ایشون برا بار اول حضور توو خونه ی پدری همسرش، دعوت می شه ...و بعد از  اون ،مهمونیا شروع میشه برادرا ،خواهرا ،خاله ها ،دایی و عمو و عمه، یکی یکی به نوبت ،عروس وداماد رو به خونه هاشون دعوت می کنند ... به این مراسم می گن "پا گشا"!قرار بود ،منو هم "پا گشا" کنند که به قول یکی از دوستان، اهل بیت حسابی واسم پارتی بازی کردند و تو دومین روز عقدم ، قسمت شد رفتیم حرم حضرت معصومه ....بعد از اونم سه هفته ای نگذشت که من و همسرم عازم کربلا شدیم ... قبل از اینکه حتی خانواده ها فرصت کنن مراسم پاگشایی واسمون بگیرند ، انگاری جدم پیش قدم شدو سر داستان روبه نام خودش باز کرد ...

تو کربلا یکی از دوستان من (خانم استیری)که جایگاه استادی هم دارن واسه جمع رفقا ،روو کردند به همسرم که واسه ازدواجمون به ایشون تبریک بگن اولش یک خوش باشید و ارزوی خوشبختی بود اما بعدش گفت :و تبریک دوم رو خدمتتون عرض می کنم که داماد حضرت زهرا(ص) شدید الان دیگه از محارم خانوم هستید ....

تو بین الحرمین قدم می زدیم که همسرم یک هو و بی مقدمه رو کرد به منو گفت :فاطمه (با لهجه آزانس شیشه ای ) به قول خانم استیری انگاری من با یک خاندان وصلت کردم ....!!!


 

تو فرودگاه وقت برگشتن یک بنده خدایی گفت : حالا این فلسفه ی کربلا رفتن شما چی بود اونم این موقع ؟! منم حاضر جواب پریدم وسط و گفتم : زیارت ،نه همته نه طلبه ، بلکه دعوته ! اون طرفم در جوابم، مکثی کرد و گفت : عجب ! پس شما هیچ دعوتی رو بی جواب نمی ذارین مراقب باشیم که یک وقت تعارف شابدالعظیمی به شما نزنیم شما خانواده ،خطرناکید ....خلاصه ما که هرچی لطف و عناینت اهل البیت بود به خودمون گرفتیم و هیچ دعوتی رو بی پاسخ نذاشتیم ...


قبل ازسفر به رسم ادب ، همسرم به داداشای بنده زنگ زده بودند واسه خداحافظی ... یکی از داداشا که قفل دهانش زودتر می شکنه گفته بود : همون روزی که چمدونت رو واسه قم بستی من تو دلم با خودم گفتم ای داماد ! حالا حالا ها با این ابجی ما این چمدون تو ،بازشدنی نیست ....خودتون رو واسه خداحافظی های بعدی هم اماده کنید که این قصه سر دراز دارد  ...

حالا که دارم واسه راهیان نور پیگیری می کنم  که اگر بازم دعوت شدیم بی جواب نذاریم و بریم ...همسرم بهم می گه  : مثل اینکه داداشتون غیب بینه ها.....!!!


 


 

پ.ن :این نوشته ها ادامه خواهدداشت ....در قسمت بعدی انشاالله اگر عمری باقی بود سخنرانی های بنده رو راجع ب ازدواج و اینکه ازدواج با ادم چیکار میکنه خواهید خوند ... البته فک نکنم بیش تر از دو سه تا پست حرفی واسه گفتن داشته باشم یا داشته باشیم ... بعدش برمی گردم به همان رفیق بازی های سابق ....یاعلی 

 

 


برچسب‌ها: ازدواج نوشت, کربلا نوشت, اقای همسر
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1392ساعت 23:38 توسط حضرت باران | |



 

 

 

نون و قلم نبی است و ما یسطرون حسین

طاق فلک علی است به عالم ستون حسین

خلقت تمام حضرت زهراست خون حسین

هستی تمام ظاهر و مافی البطون حسین

با یک قیامت است هم الغالبون حسین

در این قیام نقطه پرگار زینب است

**

 

 

پشتش شکست بس که بر او آسمان گریست

حتی به حال و روز دلش کاروان گریست

از خنده‌های حرمله و ساربان گریست

بر گیسوان شعله ور کودکان گریست

از ضربه‌های دم به دم خیزران گریست

بر خیل اشک قافله سالار زینب است

 

 


بین الحرمین ساعت ۴ صبح
 
 
 
 


برچسب‌ها: کربلا
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 9:52 توسط حضرت باران | |






























آلو های سیاه ،زیر شاخ و برگ ها چشمک می زنند . سنگ های رنگارنگ ،در اب زلال قنات، خود نمایی می کنند. آسمان صاف صاف  است ... خورشید پاییزی نه آنقدر تاب ماندن دارد که بسوزانتمان ،نه دل رفتن دارد که سرمایمان دهد .با هر نسیم بر گهای رنگارنگ زیر پایمان فرش می شوند ... زیر درختهای تاک، گلیمی پهن می کنیم . خورشید به وسط اسمان رسیده است. گلدسته های مسجد روستا ،در هوای خنک استغنا ،ندا می دهد "الله اکبر..." !در آب سرد چشمه ،خواب ها و عادت هایمان را از صورت و دست و پا می شوریم. سنگ های چشمک زن ته قنات  مهمانمان میکنند به  چند سجده خنک و ....

باب کلون(پدربزرگ) می گوید : چای را آتیشی می خورید یا روی اجاق ؟!

پا را برهنه می کنیم ، می گذاریم در آب . لحضه ای ،همه ساکت هستند ....

دوستی در راه کوه  از قافله ی ما جا ماندست ...نامش را بلند فریاد می زنم "فاااااطمه !" کوه و در و دشت همه تکرار می کنند "فاااطمه ....."


غروب که می شود همه بر می گردیم !....

پ.ن: وقتی خودت عکاس باشی طبیعیست که از خودت عکسی نداشته باشی ! دوستان به جای ما ...

پ.ن: خراسان رضوی .ییلاقات نیشابور .روستای خروین _ماسوله ی خراسان _



نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 0:19 توسط حضرت باران | |


درشروع  فیلم زنی بالباس عروس وتکه ای شیشه ی شکسته در دست، درحالی که نیم بیشتر لباسش و قسمتی از صورتش غرق خون است، از اتاقی بیرون می اید. پیچ کوتاهی را در تاریکی و روشنایی طی می کند و در یک نمای بسته با چشمانی مظلوم اما به شدت وحشت زده و حیران به دوربین زل می زند .

صحنه ی اول فیلم این پیش درامد فکری را برای مخاطب ایجاد می کند که احیانا عروس داماد را در شب عروسی کشته است .ابتدای فیلم نامه باایجادشبه ای درذهن مخاطب سعی دارد،اورابه ادامه داستان وکشف ماجرای این عروس سرتاسرخونی کنجکاوکند.فیلمنامه تادقیقه پانزده خودبه این گمانه دامن میزند که عروس میتواند قاتل دامادباشد.باگذشت نیم ساعت ازفیلم لوکیشنهای بعدی این گمانه وحدس راکمرنگ میکنندوکم کم داستان خودش رانشان میدهد .

صحنه ی ابتدایی فیلم، صحنه ای بسیار تاثیر گذارو امیخته با حس امیزی ها و موسیقی متنی بسیار عالیست. مخاطب را در ابتدا متقاعد مینماید که یک فیلم قوی ،نه تنها از نظر سناریو، بلکه از نظر ویزگی های هنری فیلم سازی خواهد دید.شروع فیلم ، توقع بیننده رابالا میبردو انتظارمخاطب ، دیدن یک فیلم درجه "الف" ازلحاظ سبک فیلمبرداری وجلوه های فیلمسازی ست امافیلم دراغنای این خواست مخاطب تاانتها ناکام میماند.

در اد امه کارگردان نتوانسته است صحنه ها رابه خوبی پرده ی اول جلو ببرد به گونه ای که می توان گفت فیلم تنها چند لوکیشن و برش خوب و متانسب و تاثیر گذار داشته است  و کارگردان بهترین لوکیشن خود را در ابتدای فیلم استفاده کرده است ...




فیلم هیس !دخترها فریاد نمی زنند


پ.ن: خودم نگاری !
پ.ن: استاد نویسندگی پایین این تمرینم نوشته بود:"خانم در خشنده حرف های خودش را در این فیلم بلند فریاد کشید .این درخشنده بود که وسط دادگاه ایستاد و اعتراض کرد ...."

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 23:47 توسط حضرت باران | |

 

 

 

 

کتاب روی ماه خداوند را ببوس (مصطفی مستور )

 فصل اول کتاب، شامل برگشتن مهرداد از امریکا  و دیدار دو دوست قدیمی، در فرودگاه مهراباد است؛ مستور کلیدی ترین حرف های این رمان را در همان بخش اول عنوان می کند .انگارنویسنده انقدرمحتوای مهم وجذابی دارد که به آراستن ان باجزییات واتفاقات نمی پردازد.

سوال ها و شبهاتی  که راجع به و جود خداوند مطرح می شود، شالوده ی اصلی رمان است .مستور اولین سوال خود را در فرودگاه و از زبان نقش اول رمان عنوان می کند :" ایا خدایی هست؟" اتفاقات جاریه به شرح و بسط این سوال بدون هیچ جوابی می پردازد.

رمان اگر زمینه ی یک عشق زمینی را دارد و اگر قرار است به یک پرسش فلسفی راجع به  وجود خداوند پاسخ بدهد و اگر قرار است راجع به ماورائ بحث کند و اگر قرار است سه کارکتر اصلی در داستان حضور داشته باشند که بیشتر رمان در دیالوگ این سه نفر خلاصه شود و اگر جذاب ترین قسمت رمان خودکشی دکتر پارساست ، علامتی و معرفی ای از همه ی این موارد در فصل اول آن گنجانده شده است ...

 

 پ.ن: خودم نگاری !

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 23:1 توسط حضرت باران | |

 

تاب و تبی داشتیم. دوربینی و رفیقی که سرش درد می کرد، برای تجربه کردن.

پایمان را دریک کفش کردیم و لقمه ی بزرگتر از دهانمان برداشتیم  که ضرورت الان" کار در قالب رسانه است "و علاقه ی ما به این حیطه مرکب خوبیست ،پس، "می خواهیم مستند سازشویم"

اولین راه ورود به کار مستند را، از نزدیک ترین داشته ها یمان و پربحث ترین مساله روزمرگی یمان ، همین چادر ِ سرمان اغاز کردیم .نمی دانم چه ضرورتی بود به سری که دائما درد می کرد سنگ بکوبیم ؟اگر هدف درد کشیدن بود که ما شوخی شوخی داشتیم می کشیدیم ...!

گعده برپا کردیم .دور هم نشستیم .بحث کردیم .سرهم را خوردیم .باهم حسابی دعواکردیم. بلاخره به یک مضمون منظم از انچه که که می خواستیم به آن بپردازیم رسیدیم.

هرروز کله ی سحر بلند شوی و در حالی که به اندازه ی روشن و خاموش کردن دوربین و اندک مسائلی در باب زوم کردن و تنظیم نوراز دوربین بدانی ، راهی میدان معرکه گردی.

 بعدازظهرها ، بعد از پرسه ی طولانی و متر کردن کل دانشگاه  و روی دوش کشیدن دوربین و پروژکتور، به خانه بر می گشتیم و این تازه اول ماجرا بود .از ترس مواجه شدن خانواده با وسایل فیلم برداری، هر بعدازظهر، وسایل را زیر پله های آپارتمان ما قایم می کردیم و رویش را با ملحفه و کارتون می پوشاندیم. خاک چادرهایمان را با اب می گرفتیم و مقتعه هایمان را صاف و سوف می کردیم؛انگاری که  همین الان از جلسه مهمی بیرون امده باشیم ،راهی خانه  می شدیم .

میان این همه کله شقی لحظه ای تلاطم موجهای معنوی مارا به توسلی از زبارت ِملکوتیش کشاند و رساند به خاک درش ...و ازخاک درش سرمه ای نصیب چشمانمان شد و از باب الجواد  ،بابی باز شد که ماحصلش صدای ضبط شده ی پایین است .

این مستند تا اکنون ساخته نشده است ؛ اما ،شنیدن صوت پایین میراث گرانبهایی از این پروژه     نه ماهه است . چندی پیش، وقتی گذشته هایِ لب تاپ را ،زیر و رو می کردم ؛کاملا اتفاقی به این فایل رسیدم .شنیدنش، برای خودم سرشاز از جذابیت بود . کلی حرف داشت.گذشته را که مرورکردم ، رضایتی عجیب دلم را فرا گرفت به خاطر انچه که امروز هستم...

شنیدن فایل را به همه ی رفقای صمیمی و غیر صمیمی خودم، جهت شناخت بیشتر از "سری که درد می کند " توصیه می کنم و  برای همه ی انها که می خواهند کاری در باب حجاب کنند، برای همه ی انها که می خواهند مستند بسازند، برای همه ی انها که سوالی در  باب حجاب دارند ...

نشست اول .سرکار خانم غفاری

نشست دوم .حرم مطهر رضوی

 


برچسب‌ها: حجاب
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 13:25 توسط حضرت باران | |

طراحی قالب : قالبفا






Menu
.............................................
Design
.............................................
Other link
.............................................


Others
.............................................