رفیق
قالب وبلاگ

 

 

باهم خراب میشیم 

.

.

.

وقتی نمیسازیم 

 

[ یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 12:5 ] [ حضرت باران ] [ ]
 

چقد دوستت دارم 

چقد عاشقونه میخوامت 

چقد بیا زندگی کنیم 

چقد،" چطور باشم ،حال تو بهتره" ؟!

چقد "حرف "توی دلم، جا،مووند !!!

 

 

پ.ن:اینا چرک نویسن محلشون نده ، باید مینوشتم یه جایی تا تمووم بشه 

پ.ن:کاش زمونه یه طور دیگه ای بود ، یه جا یکی دیوونه تر بوود ...

 

[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ ] [ 0:50 ] [ حضرت باران ] [ ]
 

خدا نکنه یه جایی 

 به سنگ بخورم وبشکنم و دست از "خودم هام" بردارم 

اون وقت اگه برگشتم 

تو قبولم نکن 

به درد نمیخورم دیگه...

 

 

 

پ.ن:التهاب نوشت 

 

[ سه شنبه سی ام تیر ۱۳۹۴ ] [ 20:49 ] [ حضرت باران ] [ ]
 

مدتیست دنیا سکوت کرده

آرام گرفته ای

دلت چیزی نمیخواهدمنتظر بازشدن دری نیستی 

همه چیز سرجای خودش است 

وقتش شده حالی از خودت بپرسی .

بالت چطور است !؟

 

[ پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۴ ] [ 21:5 ] [ حضرت باران ] [ ]

 

 

دلم میخواست

  از تمام "ترس ها" و "رنج ها"ی اطرافم ، رها شوم

و فقط به "ندای قلبم" گوش میدادم ....

 

 

[ پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 19:56 ] [ حضرت باران ] [ ]

 

یک نفر

آنطرف دنیاهست

که تمام بی مهری های عالم را درحقت جبران کند.

.که آغوشش یخبندان چندین ساله ای را از یادت ببرد...

 

 

 

[ پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 22:0 ] [ حضرت باران ] [ ]

 

 

عیب  است که با دلی لج بکنی

یاراه خودت را به جفا کج بکنی

عاشق که شدی فقط وفاداری کن

باشد که ثواب برتر از حج بکنی

 

 

 

 

 

یا

 

 

[ جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 14:40 ] [ حضرت باران ] [ ]

 

 نوشتن از تو نمی دانم .من خواندن برای تو نمی شناسم.نوشتن از تو "نظر" می خواهد، نوشتن از تو "بصر" می خواهد و "گوشه ی عبا" می خواهد .... هربارکه می آیم به حریمت ،پیاله ام خایست . اما عاجزانه  می نشینم و پر کردن پیاله ی دیگران را با حسرتی شگرف می نگرم . نظاره گر بخشایشت هم بودن، مثل داشتن تمام کرامتت هست.

"تو "آستان سخاوتی اقا !

بارها به من وزیده ای ! اما ؛ موسی(ع) را که به یاد می آورم ،از خواهشم خجالت نمی کشم؛  روزی اگر او خواست که  خداوندش برکوه جلوه کند، من محتاج یک نظر لطفت برای "باور دوباره ی همه ی باورهایم  "هستم . روزهای روزمزگی ما نمی گذرد ،نفحات تو لازم است که زنده اش کند.

  • از جامعه کبیره می دانم **و بکم ینزل الغیث** قطره ای محتاج قطره هایت هست.
  •  "و بکم ینزل الغیث "اشک هایم بی بهانه چکیدن را در آستانت  می داند؛ دست آموز سحرهای مسجدگوهرشاد است. دست آموز روزهای محال ...

 

قسمت می دهم به جان جواد(ع)

بعد اگر خواستی جوابم کن

کرمت گر اجازه داد اقا!

پیش چشم همه خرابم کن...

 

[ چهارشنبه نهم مهر ۱۳۹۳ ] [ 13:6 ] [ حضرت باران ] [ ]
 

توو چشات زل می زنه و میگه: نمی خوامت .چرا نمی فهمی  ؟!

توو دلت با خودت می گی : ااااالکی میگه!!!!

[ پنجشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۳ ] [ 21:21 ] [ حضرت باران ] [ ]

 

شبیه یاسی بانو !سلام علیک ...

 از یاد نخواهم برد روزی که درقم در  برابرت ایستادم و ادای احترام کردم. آنگاه به رسم زیردستان، حاجتی طلبیدم که رسیدن به آن برایم ناممکن می‌نمود، ولی اندکی از آستانه بوسی‌ات نگذشت که کریمانه پاسخ سلامم را عنایت فرمودی؛

***

خيلي از دخترهاي دنيا شبيه مادرشان مي‌شوند هم ظاهر و هم باطن‌شان، بعضي دخترها تنها صورتشان به مادرشان مي‌رود، بعضي‌ها اخلاقشان شبيه مي‌شود و اما دختر این داستان، همه‌ي حالات و صفاتش مثل مادرش بود و چون مادر ياس بود دختر شبيه ياس شد.

 

***

لحظاتي براي وداع

 شانزده روز می‌شد که در بابلان ساکن بودند و فاطمه آن روز را در وخیمترین حال خود به سر می‌برد. نزدیکی‌های غروب بود که با صدای جرّ و بحث زنی با ام‌حبیب و زینب از خواب برخاست، چشم‌هایش به سختی باز می‌ماند ولی تمام سعی خود را کرد تا ندیمهای را که در کنارش نشسته صدا بزند و از ماجرا با خبر شود، ندیمه خود را به بیرون از اتاق افکند و ام‌حبیب را به سفارش فاطمه صدا زد. ام‌حبیب در حالیکه هنوز هیجان زده و پریشان بود به اتاق قدم نهاد و در پاسخ به چشم‌های جستجوگر بانويش گفت:

ـ بانو جان! یک زن ایرانی است که کودک بیمارش حال وخیمی دارد و همین یک ساعت پیش از هوش رفته، حالا به جای مراجعه به طبیب به اینجا آمده...

 حرف پیرزن تمام نشده بود که صدای مشاجره و کشمکش زینب و آن زن نزدیک شد و زن خودش را با حالی پریشان و درمانده به اتاق استراحت فاطمه افکند. ام‌حبیب شانههای زن را گرفت تا او را از اتاق بیرون ببرد که دست لرزان فاطمه بالا آمد؛ یعنی رهایش کنید تا سخن بگوید.

زن که از سوی فاطمه اجازه حرف زدن پیدا کرده بود با سرعت و بدون مقدمه سلام کرد و نشست.

ـ بانو! من نزد طبیب رفتم، بهترین طبیب شهر؛ او دخترم را معاینه کرد و گفت که از معالجهاش ناتوان است، آنگاه مرا به سوی شما فرستاد. من چه می‌دانم شما که هستید؟! اما او محکم و راسخ می‌گفت برو برای دخترت عمر تازهای بگیر! بعد گریهاش را سر داد؛ یعنی بانو دخترم در شرف مرگ است، وقت ندارم، دستم به دامن کرمتان شما کاری کنید!

فاطمه که در سینه قلب مهربانی داشت به زینب و ام‌حبیب اشاره کرد تا او را بلند کنند، پیرزن با ناراحتی به سمت فاطمه آمد و زیر لب با خودش حرف می‌زد، آنگاه با کمک زینب، فاطمه را بلند کردند و فاطمه در حالیکه به متکای پشت سر تکیه می‌داد به سمت زن اشاره کرد تا نزدیکتر بیاید آنگاه دست‌هایش را برای در آغوش کشیدن کودک دراز کرد.

زن با شادمانی اشک‌هایش را پاک کرد و دخترک را در آغوش فاطمه نهاد.

چند لحظهای فاطمه در سکوت رمز آلودش بر چهره معصومانه دخترک نگاه کرد، آنگاه تسبیح تربتش را از دور مچ دست باز کرده، بوسه زد و نگاهی به چهرهی زینب افکند،

ـ زینب جان! قدری آب برایم بیاور.

زینب بی‌درنگ از جای برخاست و دقیقهای بعد با کاسه آبی به اتاق بازگشت، پشت سرش کمکم دیگر خواهران فاطمه وارد اتاق می‌شدند و به آرامی در گوشهای می‌نشستند.

زن با حیرت و اضطراب همه را می‌نگریست و بعد خیرهخیره فاطمه را می‌پایید.

فاطمه اندکی از خاک تربت را به سختی با انگشتانش از تسبیح تراشید و با انگشت اشارهاش با کمی آب مخلوط کرد و زیر لب اذکاری ‌خواند که دیگران نمی‌شنیدند، آنگاه لب‌های دخترک را از هم گشود و رطوبت دست‌هایش را که حاصل آب و تربت بود روی زبان کودک گذاشت، حالا همه با دقت نگاه می‌کردند تا ببینند چه می‌شود!

دقایقی بعد، چشم‌های کودک به روی صورت پر نور فاطمه باز شد و مادرش از شدت شادی سر بر سجده نهاد. همگان صلوات فرستادند و خدا را شکر کردند که صدای فاطمه دخترک را مخاطب خود قرار داد و همه را به سکوت دعوت کرد،

ـ یادت بماند عزیزم؛ امروز به خاطر تربت جدم حسین علیه‌السلام شفا یافتی و بیماری به کلی از بدنت رخت بر بست، تو نظر کردهی کریمانی! پس به آغوش مادرت برو و دامنت را از هر پلیدی نگاهدار و هیچگاه امروز را از یاد مبر.

آنگاه با اشاره فاطمه، زن به سوی او آمد تا فرزندش را از آغوش فاطمه بردارد ولی وقتی نزدیک فاطمه شد خم شد و دست‌های لرزان او را غرق بوسه کرد، آنگاه به آرامی گفت:

ـ پیش از این جمله که فرمودید در تردید و نگرانی بودم، تنها ناچاری مرا به اینجا کشانید، آخر نمی‌دانستم شما که هستید! ولی حالا دانستم شما از فرزندان مولایم حسين بن علي هستید و هرگز جای شگفتی ندارد که چنین کرامتی را با دو چشم خود از شما دیده باشم.

 

ازکتاب همسفری کربلا.شبیه یاس (نعیمه استیری)

 

پ.ن:تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی /اندوه بزرگیست زمانی که نباشی ...! 

 

[ سه شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۳ ] [ 13:20 ] [ حضرت باران ] [ ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

قال دندان عقل:
رفیق
باید
آدم را رقیق کند...
مثل آب!
زلال زلال
تا نور از تو بگذرد ؛
رفاقت
آیینگی ست
و
آیینگی
نه کار هر شیشه غبار گرفته ای است
صفامیخواهد
مثل دل .....!
من با نام حضرت باران می نویسم تا شاید تری ام کمی سرایت کند ...از زیارت جامعه کبیره می دانم .."وبکم ینزل الغیث....."
وبلاگ در دست تعمیر است ....مدتی رفیق نابی مدیریتش خواهد کرد( از محبت چه بلاها که سرت می آید...!)
افتخار است : کنار دوستان اهل فکر می زی ایم وبا همان ها می نویسیم ...
كوتاه مي نويسيم زیراکه کارهای مهم تری هست :مانند خوب دیدن خوب شنیدن خوب فهمیدن و خوب در ک کردن..
همه آنچه را بر فهممان تلنگر زده است را ، می نویسیم ..گاهی اسمش می شود تحلیل گاهی می شود دل نوشته و گاهی هم در باب حیات جمعی آدمها حرفی داریم ...



لینک دوستان
امکانات وب